خرید بک لینک
قسمت هایی از کتاب "سرافینا" قسمت هایی از کتاب "سرافینا" اثر "مری کتلین هریس (Mary Kathleen Harris)" با ترجمه ی "گلی امامی": ((..........من از نگاه های پشت عینکش که تمام افکار مرا می خواند متنفر بودم.اگر واقعا فکر می کرد که من این چیزها را از خودم ساخته ام پس چرا نمی گفت؟و اگر هم،چنین حدس نزده بود پس چرا گاهی با گفتن این حرف ها توجه همه را به چیزی جلب می کرد که ممکن بود حتی اصلا فکرش را هم نکنند.و از همه ی این ها گذشته ما هیچ کدام زیاد نامه دریافت نمی کردیم.به خصوص بچه هایی که آخر هفته ها می رفتند منزل اصلا چیزی نداشتند. ................... ............ بنابراین می بینید که این نهایت بدجنسی لیدیا بود که توجه همه را به نامه نداشتن من جلب می کرد.با نگاه های دقیقش واقعا زندگی مرا در شبانه روزی خراب کرده بود.از این که شنبه ی آینده برای عصرانه به منزل استفانی می رفتم،خوشحالی بیش از حدی مرا فرا گرفته بود. ........... .......... این دفعه دیگر احتیاجی نبود مجسم کنم که منزل آن ها چه شکلی است،حصاری از شمشاد های طلایی رنگ،پشت دری ها،شیشه های نشُسته.قلبم از خوشحالی به شدت می تپید.در زدم.سکوت محض همه جا را فرا گرفته بود. ............ ............شلوغیی که دیدم از دفعه ی پیش خیلی بیشتر بود.روی هر صندلی یک چیزی دمر شده بود،از خاک انداز و جارو گرفته تا چکمه ی هاکی.روی قفسه پر ب

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:27

.......

بعضی اوقات بهتره بعضی ها که توانایی درک کردنت رو ندارن،روی کارهات اظهار نظر های بی جا نکنن.این اظهار نظر هایی که از نظر خودشون خوبه و به جاست،ممکنه یه نفر رو ناراحت کنه.لطفا چیزی نگیم که دیگران رو ناراحت کنه.

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۶ساعت 22:29 توسط سرافینا براون|


برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:27

هدیه برای خودم :) بعضی اوقات که آدم می شینه و با خودش فکر می کنه،می بینه که چه قدر با قبلا متفاوت شده،چه قدر فرق کرده،اون قدری که هرچی فکر می کنه یادش نمیاد که قبلا چه طوری بوده.قبلا چه طوری رفتار می کرده.قبلا چه طوری می پوشیده.قبلا چه خواب هایی می دیده.قبلا چه چیزهایی رو دوست داشته قبلا چه کتاب هایی می خونده.قبلا چه فیلم هایی نگاه می کرده و خلاصه قبلا چه تیپ شخصیتی داشته.نمی دونه که یک سال قبل چه طور بوده.باورم نمی شه.یک سال دیگه از زندگی من گذشت.یک سال بزرگ تر شدم و امیدوارم خانم تر هم شده باشم ;).10 دی،همون شماره ای که هر وقت ازم می پرسن تولدت کی هست می گم.لبخند می زنم و بعد می گم10/10 .بله.در روز دهم ماه دهم سال.ده دی.این شماره رو خیلی دوست دارم.من ده دی به دنیا اومدم.یک سال گذشت ولی نفهمیدم چه طور گذشت.شادی توی این سال بود.غم بود.همه چیز قاطی پاتی با هم بود. ؛) می خوام به مناسبت تولدم که چند روز دیگه هست به خودم یه شعر هدیه کنم.شعری از "ویسواوا شیمبورسکا" .شعر خیلی قشنگیه.اگه به مفهومش نگاه کنی و از درون بهش بنگری می بینی که چه قدر مفهوم داره.این شعر رو از طرف خودم به خودم هدیه می کنم.با اجازه ی شاعر این شعر یعنی "ویسواوا شیمبورسکا" : ((مدت های متمادی چونان آن زن درون نقاشی در موزه ریجکس که بی حرف و بادقت هرروز،ظرفی شیر را به کاسه ها می ریزد دنیا

برچسب: نویسنده: کوروش نیک‌فر تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:27

صفحه بندی